تبليغاتX
سفربرمدارعشق

سفربرمدارعشق




About Weblog


وچقدر مجنون
که به دیدار لیلی رفتند...!


به احترام خون شهدا
خواهرم حجابت
برادرم نگاهت
و دیگر هیچ!


Menu

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

Recent Posts

سلام بر ایراهیم
داستان تولد شهید مطهری و خواب مادر ایشان
شهید مطهری (1)
چله حدیث کساء
مصاحبه ای از دل تاریخ
شهادت
والفجر هشت
ملالی نسیت جز دوریتان...
چله یاس پیامبر.ص
تکه ای از دلم جاماند حوالی همان تخت ها


برچسب‌ها
شعر شهدا (16)
خاطراتی از شهدا (14)
نجوا با شهدا (12)
وصیت نامه شهدا (9)
پیامک شهدا (8)
دست نوشته شهید (6)
چله یاس (6)
خاطرات خنده دار از جبهه (5)
شهید چمران (5)
شهید جواد صراف (4)
رهبرم (3)
مناسبتی (3)
نجوا با خدا (3)
دوکوهه (2)
شهید احمد کاظمی (2)
شهید علم الهدی (2)
شهید مهدی باکری (2)
شهید مطهری (2)
گلچین کتاب شهدا (2)
کتاب یادگاران (1)
شهید ناصرالدین باغانی (1)
کتاب حماسه یاسین (1)
حسینی نوشت (1)
والفجر هشت (1)
مصاحبه با همسر شهید (1)
حدیث کسا حدادیان (1)
درباره حدیث کساء (1)
آخرین صحبت های حاج همت (1)
شهید بابائی (1)
شهید علمداری (1)
اعتراف نامه شهید علمدار (1)
شهید محمود ناظم الحسینی (1)
شهید حسن توکلی (1)
شهید مهدی یزدانخواه (1)
شهید علیرضا موحد دانش (1)
شهید بهمن درولي (1)
شهید محمد زمانی (1)
شهید تفحص (1)
حاج علی حسنی (1)
شهید فخرالدین مهدی برزی (1)
شهید برونسی (1)
شهید جهان آرا (1)
شهید آوینی (1)
شهید صیاد شیرازی (1)
سفرنامه (1)
شهید ابراهیم هادی (1)
اروند (1)
شلمچه (1)
شهید گمنام (1)
کربلای 5 (1)
شهید زین الدین (1)
چفیه (1)
حجاب (1)
شهید همت (1)
فاو (1)
فکه (1)
انتظار فرج (1)
شهید ابراهیم همت (1)
شهید عباس کریمی (1)
سلام بر ابراهیم (1)
فتح المبین (1)
شهید موسوی (1)
حدیث کساء (1)
پیامک دفاع مقدس (1)
والفجر 8 (1)
شهید منوچهر مدق (1)
Archive

اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
دی 1390
آذر 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آرشيو

Category


Links

امام خامنه ای مدظله
جــنــجال یک سکوت
زائر ...............
شش گوشه
جلبک ستیز
بربال ملائك
بی نشان
شهاب
رنــدانه
خـاک
خـاکریز
بـاز بـاران
بـازماندگان
دیوونه غربتی
هزارو یک تلنگر
کوچه های باران
سـایت خط شکن
آقاي حسين ظفري
آقـای میرحـسـیـنی
شــهید مهدی بـرزی
قالب بلاگفا

Rss



بسم رب الشهدا

مربی ش همیشه می گفت:

این پسر خیلی آرومه ، اما تو کشتی وقتی زیر میگیره

چون قد بلند و دستای کشیده و قوی داره

مثل پلنگ حمله می کنه و تا امتیاز نگیره ول کن نیست

برای همین اسم ابراهیم رو گذاشته بود پلنگ خفته!

خیلی مواقع می گفت:

یه روز این پسر رو تو مسابقات جهانی می بینید مطمئن باشید ...

(کتاب : سلام بر ابراهیم)

.

.

.

یه روزی توی مسابقات جهانی که یه طرف ایران بود 

و یه طرف عراق و تمام مستکبران جهان

ابراهیم هادی پیروز شد و رفت روی سکوی اول 

و مدال شهادت رو نصیب خودش کرد ...


برچسب‌ها: شهید ابراهیم هادی, سلام بر ابراهیم
نوشته شده در 91/02/17ساعت 0:47 توسط سفیر جزیره مجنون |


بسم رب الشهدا

«سكينه خانم خواب مي‌ديد؛ يك خواب شيرين و سرتاسر عطرآگين. او مي‌ديد كه زنان ده در مسجد جمع شده‌اند تا بانو برسد. لحظاتي بعد، بانو از راه رسيد. بلند قامت بود و يك لباس عربي به تن داشت. همراهش دختركاني بودند كه گلابدان در دست داشتند. بانو به هر زني كه مي‌رسيد، به دخترها اشاره مي‌كرد كه به رويش گلاب بپاشند. سكينه خانم، بي‌قرار رسيدن بانو بود. لحظه‌اي بعد بانو و دخترها به نزديك او رسيدند.

بانو به دخترها گفت: «به ايشان سه مرتبه گلاب بپاشند».

بوي گلاب تمام وجودش را پر كرد؛ اما نگران شد، پيش دويد رو به بانو كرد و پرسيد: «بانوي من! چرا فرموديد روي من سه بار گلاب بپاشند؟!»

بانو، نگاهي پر از مهرباني به او انداخت و گفت: «به خاطر آن طفلي كه باردارش هستي، او خدمات زيادي به اسلام خواهد كرد.»

سكينه خانم از خواب پريد تمام وجودش، غرق در عطر گلاب به سجده افتاد و در انتظار رسيدن كودكش بي‌تاب شد.

در يكي از روزهاي سرد زمستان 1299، فرزندي در خانه شيخ محمدحسين مطهري، در فريمان، متولد شد كه نام او مرتضي چهارمين فرزند شيخ بود»


برچسب‌ها: شهید مطهری
نوشته شده در 91/02/12ساعت 23:46 توسط سفیر جزیره مجنون |


بسم رب الشهدا

يکي از دوستان شهيد مطهري درباره ايشان مي‌گويد: از ويژگيهاي آن مرحوم، تقيّد و علاقه مفرط ايشان بود به ذکر و دعا و شب بيداري.

به ياد دارم که در همان اوايل آشنايي ما با يکديگر او به نماز شب مقيد بود و مرا نيز بدان امر مي‌کرد و من به بهانه‌ اينکه آب حوض مدرسه شور و کثيف و براي چشمانم مضرّ است از آن شانه خالي مي‌کردم تا اينکه شبي در خواب، ديدم که در خواب هستم و مردي مرا بيدار کرد و گفت:

من «عثمان بن حنيف» نماينده حضرت اميرالمومنين، علي (ع) مي‌باشم. آن حضرت به تو دستور داده‌اند بپاخيز و نماز شب بپادار و اين نامه را نيز آن حضرت براي تو فرستاده‌اند.

در آن نامه با آن حجم کوچکي که داشت با خط سبز روشن نوشته شده بود «هذه براءة لک من النّار» اين براي تو وسيله رهايي از آتش دوزخ است من در عالم خواب با توجه به فاصله زماني دوران حضرت علي (ع) با زمان ما متحيّر نشسته بودم که در همان حالت تحيّر، مرحوم آيت الله مطهري مرا از خواب بيدار کرد و در حالي که ظرف آبي در دست داشت گفت: اين آب را از رودخانه تهيه کرده‌ام برخيز و نماز شب بخوان و بهانه مجوي.

ای شهید بالامقام آیا می شود برای نماز شب ما را هم از خواب بیدار کنی؟؟؟


برچسب‌ها: شهید مطهری
نوشته شده در 91/02/12ساعت 23:44 توسط سفیر جزیره مجنون |


بسم رب الشهدا

این طرح از روز چهار شنبه 6 اردیبهشت مصادف با شهادت حضرت زهرا.س شروع شده وتا 40روز ادامه دارد . 

وبدین صورت میباشد که هر روز کل افراد شرکت کننده در این طرح حدیث کساء را به نیابت از فرد مربوط به همان روز وشهیدش میخوانند وبه روح بی بی فاطمه .س هدیه میکنند

مثلا در روز اول طرح هر 40 نفر شرکت کننده به نیت خانم مهین نجاتی وبه نیابت از شهیدشان شهید سید حسین علم الهدی حدیث کساء را می خوانند 


شروع طرح ..... 4 شنبه 6 اردیبهشت روز شهادت حضرت زهرا.س تا شب ولادت امیرالمومنین.ع


6 اردیبهشت       نام: مهین نجاتی / نام شهید: شهید سید حسین علم الهدی

7 اردیبهشت       نام: مطهره حمزه/ نام شهید:علی اصغر و ابراهیم حمزه و محمد حسین بخشنده

8 اردیبهشت       نام: زهره کریمی / نام شهید:احمد و یوسف کریمی و شهدای گمنام دانشگاه تهران

9 اردیبهشت       نام: زهرا رضائیان / نام شهید: شهید علی رضائیان

10 اردیبهشت       نام: زینب نقش نژاد / نام شهید: شهید مطهری

11 اردیبهشت       نام: فاطمه سرهنگی / نام شهید: شهید گمنام

12 اردیبهشت       نام: رقیه جعفریان / نام شهید: شهید محمد علی رستمی

13 اردیبهشت       نام: ندا بهبودی/ نام شهید: شهید حسن باقری

14 اردیبهشت       نام: فاطمه گلستانی / نام شهید:شهید موحد دانش

15 اردیبهشت       نام: فاطمه سادات حسینی / نام شهید: شهید علی حیدری

16 اردیبهشت       نام: ریحانه حمیدی فر / نام شهید: شهید محمد قاسمی

17 اردیبهشت       نام: مرضیه رضائی / نام شهید: شهدای دانشگاه بوعلی سینا 

18 اردیبهشت       نام: فریده رجبعلی / نام شهید: شهید ایراهیم هادی

19 اردیبهشت       نام: مونا شیخ سفلی / نام شهید: شهید برونسی

20 اردیبهشت       نام: زهرا رجبی / نام شهید: شهید همت

21 اردیبهشت       نام: ریحانه ملکی/ نام شهید: شهید پلارک

22 اردیبهشت       نام: زهرا رضائی / نام شهید: شهدای والفجر مقدماتی

23 اردیبهشت       نام: عاطفه بهمن آبادی / نام شهید: شهید سید علیرضا نبوی

24 اردیبهشت       نام: پریسا سادات رفیعی/ نام شهید: شهید حسن آندی

25 اردیبهشت       نام: زهرا قربانزاده / نام شهید: شهید رسول برومند و شهید گمنام

26 اردیبهشت      نام: فاطمه نقش نژاد / نام شهید: شهید مرتضی پالیزوانی

27 اردیبهشت       نام: زهرا خدابخشی / نام شهید: شهید بابائی

28 اردیبهشت      نام: مهری / نام شهید: شهیدان علی و حمید و مهدی باکری

29 اردیبهشت       نام: یگانه حسینی / نام شهید: شهید مهدی

30 اردیبهشت       نام: نفیسه سادات شفیعی/ نام شهید: شهیدان قشقایی و مجد

31 اردیبهشت       نام: مینا مهدوی / نام شهید: شهید محسن دین شعاری

1 خرداد       نام: زهرا هدایتی / نام شهید: شهید مرتضی حسینی ابریشمی

2 خرداد       نام: سمانه اشراقی / نام شهید: شهید آوینی

3 خرداد       نام: زهرا سادات حسینی / نام شهید: شهید ممقانی

4 خرداد       نام: عاطفه مکانی / نام شهید: حضرت زهرا سلام الله علیها

5 خرداد       نام: عصمت رضائیان / نام شهید: شهید محمدرضا علیمحمدی

6 خرداد       نام: حلیمه محمدی / نام شهید: شهید رشیدی

7 خرداد       نام: مریم محمدی/ نام شهید: شهید محمد صادق طوبائی

8 خرداد       نام: لیلا کمانکش/ نام شهید: شهید محمدعلی کمانکش

9 خرداد       نام: محبوبه رسولی / نام شهید: شهید محمد شرکتی

10 خرداد       نام: فاطمه عبدی / نام شهید: شهید محمد سلیمانی

11 خرداد       نام: حمیده زکی / نام شهید: شهید خرازی

12 خرداد       نام: کوثر رجبی / نام شهید: شهید بروجردی

13 خرداد       نام: فاطمه امامی / نام شهید: شهید محمدجواد تندگویان

14 خرداد       نام: نغمه محمدی / نام شهید: شهید دکتر محمد بقایی


پ.ن:
از آنجایی که دوستان داوطلبانه در طرح شرکت کردند
موظف به قرائت هر روزه حدیث کساء هستند
و هر گونه عدام قرائت حق الناس بر گردنشان خواهد گذاشت

پ.ن2:
زمان قرائت حدیث کساء حداکثر تا ساعت 12 هر شب است ...

پ.3:
در ادامه مطلب مطالبی بسیار زیبایی رو راجع به حدیث کساء قرار دادیم
حتما مطالعه کنید تا به فواید این حدیث آگاه بشید
التماس دعا

پ.ن4:
اینم فایل زیبای صوتی حدیث کساء با صدای حاج سعید حدادیان (+)
فرمتش amr هست باید kmplayer یا پخش کننده دیگه ای که این فرمت رو میخونه 
رو سیستمتون داشته باشید


برچسب‌ها: حدیث کساء, حدیث کسا حدادیان, درباره حدیث کساء
{ادامه مطلب...}
نوشته شده در 91/02/06ساعت 9:36 توسط سفیر جزیره مجنون |


بسم رب الشهدا

مصاحبه با خانم مدرس همسر شهید مهدی باکری که در سال 1380 توسط ماهنامه یاس صورت پذیرفته است.

ياس: ضمن تشكر از اين كه ما را به حضور پذيرفتيد, به عنوان اولين سوال خودتان را معرفى نموده و از شروع ازدواجتان با شهيد باكرى برايمان صحبت كنيد.

O من صفيه مدرس همسر شهيد باكرى هستم.

در سال 1359, درست بعد از 40 روز كه از مراسم عقدمان مى گذشت, ايشان راهى جبهه شدند. ما در طول 4 سالى كه زندگى مشترك داشتيم ايشان دائما در جبهه ها حضور داشتند. در اوايل فعاليت ها, ايشان در شوراى جهاد مشغول بودند و پس از مدتى به عضويت سپاه پاسداران در آمدند و بلافاصله جهت پاك سازى مناطق آذربايجان از عناصر ضد انقلاب, راهى منطقه شدند.

پس از مدتى به لحاظ ضرورت حضور در ميادين و جبهه هاى جنگ, راهى مناطق جنگى جنوب كشور شدند كه بنده هم بعد از يك ماه به ايشان ملحق شدم.


ياس: قطعا هر فردى جهت ازدواج داراى ملاك و معيارهايى است. معيارهاى شما براى ازدواج با شهيد باكرى چه بودند؟

O در سال هاى 54 تا 56 كه سالهاى حساس مبارزه بر عليه رژيم پهلوى بود و جوانان مبارز طبق رويه هاى قرآن و نهج البلاغه عمل مى نمودند, ما هم جهت ازدواج بر اين باور بوديم كه معياريمان تنها رضايت خداوند متعالى باشد.

در آن اوايل به شهيد مهدى گفتم تا بيكار هستيم مسافرتى با هم برويم كه ايشان موافقت نكردند و گفتند كه من الآن به ظاهر مشغول كارى نيستم ولى در حال تفكرم كه چه بايد انجام دهم پس بيكار نيستم. تقريبا تا حدود 3 ماه ما مانند عروس و دامادهاى معمولى زندگى مى كرديم, ولى پس از ضرورت هاى جدى كه انقلاب مى طلبيد ديگر زندگى ما متحول شد و مسير خودش را عوض كرد.

بعد از شهادت آقا حميد, برادر شهيد مهدى ديگر ايشان حضور جدى و فراوانى را در جبهه ايفا مى كردند به طورى كه هر 40 روز يا 20 روز يكبار به خانه سرمى زد.

و اما معيارهاى ما در اوايل زندگيمان عبارت بودند از: 1ـ اتكإ به خداى متعال 2ـ دورى از تجملات 3 ـ داشتن زندگى ساده 4ـ رعايت تقواى الهى; شهيد مهدى هميشه مى گفت ملاك من جهت زندگى, رضايت حق تعالى است, مكان و نحوه زندگى برايم تفاوتى ندارد. همين روحيه ايشان عاملى بود جهت صفا و نورانيت زندگى مشترك ما در اوايل دوران ازدواج و پس از آن.

ياس: انتظارات شما در اوايل زندگى, چه مسائلى بودند؟

O انتظاراتى كه شهيد باكرى از من داشتند اين بود كه فعاليت دوران مجردىام ادامه پيدا كند و تعطيل نشود. به لحاظ اين كه بنده تا قبل از ازدواج به نحو چشمگيرى در اغلب فعاليت هاى فرهنگى ـ سياسى شركت داشته و فعاليت مى كردم.

انتظارى من هم اين بود كه فرصت بيشترى را در منزل صرف نمايند. يادم هست يكبار به ايشان گفتم آيا ممكن است وقتى را براى رفتن به نماز جمعه بگذاريد, تا فردا با هم به نماز جمعه برويم؟ در جوابم گفت:

خوب است ولى بايد به صدام بگويم كه روز جمعه, جنگ را تعطيل كند تا من همراه خانمم به نماز جمعه بروم. مى خواهم بگويم كه ايشان جنگ را مقدم بر تمام خواسته ها و انتظارات زندگى مشتركمان قرار داده بودند.

ياس: امروزه بسيارى از دختران را شاهد هستيم كه مى خواهند آغاز و معيار زندگى شان همانند توصيف هايى كه كرده ايد باشد, ولى يا محيط اجازه نمى دهد يا اصولا زندگى آنها پس از مدتى حالت عادى بخودش مى گيرد. جهت دورى كردن از اين حالت شما چه راه حلى را پيشنهاد مى دهيد؟

O بله شرايط زمان و مكان تاثير دارد. وضعيت و دوران فعلى غير از دوران ازدواج ماست. معيارهاى آن زمان با الان فرق دارند.

هدف ما در آن زمان در معيارهايمان, تنها مبارزه با بدعت ها و سنت هاى غلط بود. به عنوان مثال ما به جاى حلقه طلا و... تنها به يك حلقه 800 تومانى بسنده كرديم آن هم براى اين بود كه ارتباط ما را بر قرار كند. ما هرگز سراغ خريد آينه شمعدان وسايل ديگر نرفتيم و حتى شيرينى عقد ما را خواهر مهدى آوردند.

يادم نمى رود در روز خريد حلقه, مهدى گفت نظر شما در مورد مهريه چيست؟ گفتم هر چه شما بگوئيد. ايشان گفت: نظر من يك جلد قرآن مجيد و كلت كمرى است. گفتم: نظر من همين است. وقتى آمديم خانه مادرم پرسيد چه خبر؟ من هم قضيه مهريه را گفتم و مادرم خبرش را به پدرم داد. پدرم گفت اين كارها درست نيست مردم براى ما حرف درست مى كنند, سعى كنيد لااقل يك سكه اى يا چيز ديگرى رادر مهريه قرار دهيد. من اصرار كردم كه اصلا راضى نيستم.

يادم هست كه هميشه در انتخاب خواستگارهايم ملاك هايى را در نظر داشتم كه وقتى شهيد مهدى آمد ديدم همان مطلوب و گمشده من است و من مى توانم با ايشان يك زندگى همراه با تفاهمى را داشته باشم.

كل وسايل زندگى ما در شروع زندگى مشتركمان, كادوهايى بود كه به ما داده بودند و 2 تخته فرش ماشينى.

فرش را در يك اطاق پهن كرديم و اطاق ديگر را هم موكت كرديم. آقا مهدى مى گفت بيا هر دو اطاق را موكت كنيم و فرش ها را به مسجد تازه تإسيسى كه چيزى ندارد اهدا كنيم. حتى ما تمام كادوهايمان را داديم و كلمن خريديم چون شنيديم جبهه ها محتاج كلمن هستند و تمام آنها را به جنوب ارسال كرديم.

در مراسم عقد ما غير دوستان مشتركمان و خواهر و برادرهايمان, كسى ديگر را دعوت نكرديم كه كل مراسم هم يكساعت طول نكشيد. پس از مراسم تمام مردها رفتند و مهدى تنها نشسته بود در اتاق, من پيش او رفتم كه ديدم يك شلوار سپاهى و يك اوركت پوشيده كه رنگ و روى شلوار هم رفته بود. هنوز 5 دقيقه نگذشته بود كه ماشينى از سپاه آمد و ايشان را برد و بعد براى شام با اصرار خانواده برگشتند. 

آن شب اتفاقا برق رفت و ما در تاريكى و در سايه چراغ نفتى شام را با هم خورديم و بعد ايشان با ماشين سپاه رفتند.

ياس: تاريخ مراسم عقد شما چه بود؟

 40روز پس از شروع جنگ در تاريخ 11 آبان 1357 كه 3 ماه بعد هم مراسم عروسى ما در 24 بهمن صورت گرفت.

ياس: اگر الان هم زمان به عقب برگردد و شما بخواهيد از اول شروع كنيد آيا ملاك و معيار شما همان ملاك و معيارهاى سال 1357 خواهد بود؟

O بله اگر آقا مهدى برگردد باز حاضرم با همان شرايط زندگى مان را شروع كنيم البته عمل دختران امروز به شرايط در دوران فعلى برمى گردد كه تا چه حد مى توانند با سننهاى غلط مبارزه كرده و زندگى ساده اى را شروع كنند. هر چند شرايط زمانى و مكانى هم داراى نقطه اثر به سزايى است.

الان هم مى شود زندگى ساده و به دور از تعلقات مادى داشت, ولى اران مى خواهد. مادر ايشان در اوايل به من گفتند ما مى خواهيم عروسمان يك زندگى ساده داشته باشد و ما هم به همين اميد و آرزو شروع كرديم. تمام زندگى و اثاثيه در پشت صندوق عقب يك پيكان جاى مى گرفت.

ياس: در دورانى كه در مناطق جنگى زندگى مى كرديد, چه تجاربى را كسب كرديد كه نقل آن به نسل جوان ما كمك مى نمايد؟

O در اوايلى كه ما در اهواز زندگى مى كرديم من دائما تنها بودم و در يك اضطراب عجيبى به سر مى بردم, ولى مى دانستم كه وظيفه من همين است.

مدام آينده براى من علامت سوال ايجاد مى كرد كه چه مى شود, مهدى چطور مى شود, وضعيت ما چگونه خواهد شد؟ آيا زندگى مشترك ما ادامه خواهد يافت يا نه؟

تمام خوشى زندگى ما منحصر در شروع و ختم عمليات ها بود كه هزار سوال برايمان ايجاد مى كرد و ما با هزار سوال و اضطراب عمرمان را سپرى مى كرديم.

گاهى مواقع بعد عمليات زنگ مى زدند كه كمر يا دست يا پايش تركش خورده و در بيمارستان است ولى من همه اين مسائل را تحمل مى كردم. هر چند شهيد مهدى سعى مى كرد من از اين گونه امور اطلاعى پيدا نكنم.

ياس: به نظر شما حفظ ارزش هاى دفاع مقدس در زمان حاضر به چه شكل مى شود صورت گيرد و در قالب يك كار فرهنگى صحيح تحقق يابد؟

O ارزش هاى دفاع مقدس همان ارزش ها و معيارهايى هستند كه در مكتب اسلام قرار دارد كه اينها غير قابل تغييرند و مى توان در هر شرايط و محيطى آن ها را پياده كرد ولى وفق دادن خود انسانها با آن ارزشها و شرايط فرق مى كند.

ياس: در كلام حضرت امام خمينى آمده است كه ((از دامن زن است كه مرد به معراج مى رود)), بر اين اساس نفش زن را در خانه و جامعه بيرونى چگونه ارزيابى مى كنيد؟

O من 80 درصد فعاليت هاى اقتصادى و اجتماعى را در خانه و اجتماع, متوجه زن ها مى بينم; زيرا اگر واقعا اين گروه بر اساس معيارهاى اسلامى رفتار كنند, هم به اقتصاد جامعه و هم خانواده كمك مى شود و از بسيارى از اسراف ها جلوگيرى مى شود.

از جهت فرهنگى نيز زنان نقش بسيار موثرى در تربيت فرزندان اين جامعه خواهند داشت و حتى اگر خانمى در بيرون از منزل نيز كار كند, لازم است با تدبير و تنظيم كارهايش, نسبت به تربيت فرزندان و دستگيرى معنوى و روحى اعضاى خانواده اهتمام ورزد.

در دفاع مقدس نقش آفرينى زنان كمتر از مردان نبود. همان طور كه مردها اسلحه به دست گرفته و در خط مقدم مى جنگيدند, اين زنها بودند كه در پشت جبهه براى آنها وسيله آماده مى كردند, بچه دارى مى كردند, مخارج منزل را تنظيم مى كردند و همه بار زندگى بر دوش زنان بود.

ياس: شيرين ترين خاطره هاى شما در دوران 4 سال زندگى با شهيد باكرى چه بوده است؟

O شهيد مهدى به بيت المال خيلى اهميت مى داد. اجازه بدهيد خاطره اى در اين مورد بگويم.

يادم هست از سبزى خيلى خوشش مىآمد. در آن موقع ستادشان در دزفول بود و خانه ما در اهواز. فصل زمستان بود و به جهت هواى خوب آنجا, سبزيجات خوبى داشت. يك بار آمد و گفت: نمى دانى چه سبزى و كاهوهاى خوبى كنار جاده بود. با بچه ها توقف كرديم و مقدارى كاهو خريديم و خورديم. گفتم خوب مقدارى سبزى هم براى خانه مى خريدى. گفت: نمى دانستم كه چه سبزىاى مى خواهى. بنويس دفعه بعد كه آمدم, بگيرم. لذا رفتم خودكارش را از داخل لباسش بردارم و بنويسم كه از پشت سر فرياد زد كه بگذارش زمين. گفتم: چى شده؟ گفت: آن خودكار مال بيت المال است و تو حق ندارى با آن كار شخصى انجام بدهى.

در تمام اين چهار سال زندگى يك دست لباس ندوخت, حتى آن پارچه كت و شلوارى كه مادرم برايش خريده بود را ندوخت. زانوى تمام شلوارهايش پاره شده بود و من چند بار وصله زده بودم. حتى در لشگر هم چند بار انتقاد كرده بودند كه اين شلوار را براى چى مى پوشى؟ گفته بود كه تا وقتى قابل پوشيدن باشد مى پوشم. پوتين هايش هم از مال همه كهنه تر بود.

او از خود من هم انتظار چنين رفتارى را داشت, گرچه من نيز روحيه ام همان گونه بود. لباسى كه مى خواستند مرا با آن به خانه شوهر ببرند لباس خيلى ساده اى بود كه مادر آقا مهدى برايم آورده بود. ما خريد عقد نداشتيم. لباس عقد و عروسى همين لباس بود. خيلى زندگى ساده ولى شيرينى داشتيم. يادم هست يك بار دو دست پارچه نخى خريده بودم كه وقتى بين دو عمليات به اروميه مى رويم, بپوشم. به آقا مهدى كه نشان دادم, گفت: دو تا لباس مى خواهى چكار؟ بده يكى اش را كادو بدهيم به يكى از بچه هاى لشگر كه تازه ازدواج كرده است.

واقعا بهترين دوران زندگى من همان چهار سالى بود كه در كنار آقا مهدى بودم. هميشه چشم انتظارش بودم اما هزاران درس و فرهنگ را در اين انتظار مىآموختم. اسلام آباد كه بوديم پنجره اتاقمام به پادگان باز مى شد. يك بار آنقدر به او التماس كردم و گفتم كه خدا شاهد است كه من نمى خواهم مزاحمت شوم و به خانه بيايى و وقتت را براى من بگذارى. فقط اينو بدون كه من خيلى دلم برات تنگ مى شه. حاضرم با ماشين كه رد مى شى, بيايى پشت پنجره بايستى و من از دور يك كمى نگاهت كنم بعد بروى.

اين زندگى براى من واقعا لذت بخش بود هر چند دورى و سختى زياد داشت ولى واقعا شيرين بود.

ياس: هر چند باعث متإثر شدن شما مى شود, اما خواهشمنديم اگر ممكن است درباره نحوه شهادت شهيد باكرى نيز صحبت كنيد.

آقا مهدى در عمليات بدر و شرق دجله (منطقه عراقى ها) شهيد مى شود. در مرحله اى از عمليات جنگ تن به تن آغاز مى شود و ظاهرا آقاى مهدى شهيد يا زخمى مى شود (نمى دانم) و به خاطر اين كه نزد بچه ها خيلى عزيز بود, بلافاصله مى خواهند او را از معركه بيرون بياورند كه بيايد به سمت نيروهاى خودى. لذا او را داخل قايق مى گذارند, اما شخصى كه قايق را مى راند هول شده و اشتباهى به جاى اين كه برود به سمت ايرانى ها به طرف پلى مى رود كه عراقى ها روى آن سنگر گرفته بودند, بعد آنها متوجه مى شوند و خمپاره اى وسط قايق مى زنند. قايقران خودش را داخل آب مى اندازد و نجات پيدا مى كند و آقا مهدى به شهادت مى رسد و روانه دجله مى شود.

(ناگفته نماند همان قايقران هم يكى دو سال بعد شهيد مى شود.)


برچسب‌ها: شهید مهدی باکری, مصاحبه با همسر شهید
نوشته شده در 91/01/22ساعت 0:17 توسط سفیر جزیره مجنون |


بسم رب الشهدا

پروردگارا...

رفتن در دست توست ، من نمی دانم چه موقع خواهم رفت 

ولی می دانم که از تو باید بخواهم مرا در رکاب امام زمانم قرار بدهی 

و آن قدر با دشمنان قسم خورده دینت بجنگم تا به فیض شهادت برسم.

وصیت نامه شهید صیاد شیرازی


برچسب‌ها: وصیت نامه شهدا, شهید صیاد شیرازی
نوشته شده در 91/01/21ساعت 20:34 توسط سفیر جزیره مجنون |