بسم رب الشهدا
مصاحبه با خانم مدرس همسر شهید مهدی باکری که در سال 1380 توسط ماهنامه یاس صورت پذیرفته است.
ياس: ضمن تشكر از اين كه ما را به حضور پذيرفتيد, به عنوان اولين سوال خودتان را معرفى نموده و از شروع ازدواجتان با شهيد باكرى برايمان صحبت كنيد.
O من صفيه مدرس همسر شهيد باكرى هستم.
در سال 1359, درست بعد از 40 روز كه از مراسم عقدمان مى گذشت, ايشان راهى جبهه شدند. ما در طول 4 سالى كه زندگى مشترك داشتيم ايشان دائما در جبهه ها حضور داشتند. در اوايل فعاليت ها, ايشان در شوراى جهاد مشغول بودند و پس از مدتى به عضويت سپاه پاسداران در آمدند و بلافاصله جهت پاك سازى مناطق آذربايجان از عناصر ضد انقلاب, راهى منطقه شدند.
پس از مدتى به لحاظ ضرورت حضور در ميادين و جبهه هاى جنگ, راهى مناطق جنگى جنوب كشور شدند كه بنده هم بعد از يك ماه به ايشان ملحق شدم.
ياس: قطعا هر فردى جهت ازدواج داراى ملاك و معيارهايى است. معيارهاى شما براى ازدواج با شهيد باكرى چه بودند؟
O در سال هاى 54 تا 56 كه سالهاى حساس مبارزه بر عليه رژيم پهلوى بود و جوانان مبارز طبق رويه هاى قرآن و نهج البلاغه عمل مى نمودند, ما هم جهت ازدواج بر اين باور بوديم كه معياريمان تنها رضايت خداوند متعالى باشد.
در آن اوايل به شهيد مهدى گفتم تا بيكار هستيم مسافرتى با هم برويم كه ايشان موافقت نكردند و گفتند كه من الآن به ظاهر مشغول كارى نيستم ولى در حال تفكرم كه چه بايد انجام دهم پس بيكار نيستم. تقريبا تا حدود 3 ماه ما مانند عروس و دامادهاى معمولى زندگى مى كرديم, ولى پس از ضرورت هاى جدى كه انقلاب مى طلبيد ديگر زندگى ما متحول شد و مسير خودش را عوض كرد.
بعد از شهادت آقا حميد, برادر شهيد مهدى ديگر ايشان حضور جدى و فراوانى را در جبهه ايفا مى كردند به طورى كه هر 40 روز يا 20 روز يكبار به خانه سرمى زد.
و اما معيارهاى ما در اوايل زندگيمان عبارت بودند از: 1ـ اتكإ به خداى متعال 2ـ دورى از تجملات 3 ـ داشتن زندگى ساده 4ـ رعايت تقواى الهى; شهيد مهدى هميشه مى گفت ملاك من جهت زندگى, رضايت حق تعالى است, مكان و نحوه زندگى برايم تفاوتى ندارد. همين روحيه ايشان عاملى بود جهت صفا و نورانيت زندگى مشترك ما در اوايل دوران ازدواج و پس از آن.
ياس: انتظارات شما در اوايل زندگى, چه مسائلى بودند؟
O انتظاراتى كه شهيد باكرى از من داشتند اين بود كه فعاليت دوران مجردىام ادامه پيدا كند و تعطيل نشود. به لحاظ اين كه بنده تا قبل از ازدواج به نحو چشمگيرى در اغلب فعاليت هاى فرهنگى ـ سياسى شركت داشته و فعاليت مى كردم.
انتظارى من هم اين بود كه فرصت بيشترى را در منزل صرف نمايند. يادم هست يكبار به ايشان گفتم آيا ممكن است وقتى را براى رفتن به نماز جمعه بگذاريد, تا فردا با هم به نماز جمعه برويم؟ در جوابم گفت:
خوب است ولى بايد به صدام بگويم كه روز جمعه, جنگ را تعطيل كند تا من همراه خانمم به نماز جمعه بروم. مى خواهم بگويم كه ايشان جنگ را مقدم بر تمام خواسته ها و انتظارات زندگى مشتركمان قرار داده بودند.
ياس: امروزه بسيارى از دختران را شاهد هستيم كه مى خواهند آغاز و معيار زندگى شان همانند توصيف هايى كه كرده ايد باشد, ولى يا محيط اجازه نمى دهد يا اصولا زندگى آنها پس از مدتى حالت عادى بخودش مى گيرد. جهت دورى كردن از اين حالت شما چه راه حلى را پيشنهاد مى دهيد؟
O بله شرايط زمان و مكان تاثير دارد. وضعيت و دوران فعلى غير از دوران ازدواج ماست. معيارهاى آن زمان با الان فرق دارند.
هدف ما در آن زمان در معيارهايمان, تنها مبارزه با بدعت ها و سنت هاى غلط بود. به عنوان مثال ما به جاى حلقه طلا و... تنها به يك حلقه 800 تومانى بسنده كرديم آن هم براى اين بود كه ارتباط ما را بر قرار كند. ما هرگز سراغ خريد آينه شمعدان وسايل ديگر نرفتيم و حتى شيرينى عقد ما را خواهر مهدى آوردند.
يادم نمى رود در روز خريد حلقه, مهدى گفت نظر شما در مورد مهريه چيست؟ گفتم هر چه شما بگوئيد. ايشان گفت: نظر من يك جلد قرآن مجيد و كلت كمرى است. گفتم: نظر من همين است. وقتى آمديم خانه مادرم پرسيد چه خبر؟ من هم قضيه مهريه را گفتم و مادرم خبرش را به پدرم داد. پدرم گفت اين كارها درست نيست مردم براى ما حرف درست مى كنند, سعى كنيد لااقل يك سكه اى يا چيز ديگرى رادر مهريه قرار دهيد. من اصرار كردم كه اصلا راضى نيستم.
يادم هست كه هميشه در انتخاب خواستگارهايم ملاك هايى را در نظر داشتم كه وقتى شهيد مهدى آمد ديدم همان مطلوب و گمشده من است و من مى توانم با ايشان يك زندگى همراه با تفاهمى را داشته باشم.
كل وسايل زندگى ما در شروع زندگى مشتركمان, كادوهايى بود كه به ما داده بودند و 2 تخته فرش ماشينى.
فرش را در يك اطاق پهن كرديم و اطاق ديگر را هم موكت كرديم. آقا مهدى مى گفت بيا هر دو اطاق را موكت كنيم و فرش ها را به مسجد تازه تإسيسى كه چيزى ندارد اهدا كنيم. حتى ما تمام كادوهايمان را داديم و كلمن خريديم چون شنيديم جبهه ها محتاج كلمن هستند و تمام آنها را به جنوب ارسال كرديم.
در مراسم عقد ما غير دوستان مشتركمان و خواهر و برادرهايمان, كسى ديگر را دعوت نكرديم كه كل مراسم هم يكساعت طول نكشيد. پس از مراسم تمام مردها رفتند و مهدى تنها نشسته بود در اتاق, من پيش او رفتم كه ديدم يك شلوار سپاهى و يك اوركت پوشيده كه رنگ و روى شلوار هم رفته بود. هنوز 5 دقيقه نگذشته بود كه ماشينى از سپاه آمد و ايشان را برد و بعد براى شام با اصرار خانواده برگشتند.
آن شب اتفاقا برق رفت و ما در تاريكى و در سايه چراغ نفتى شام را با هم خورديم و بعد ايشان با ماشين سپاه رفتند.
ياس: تاريخ مراسم عقد شما چه بود؟
40روز پس از شروع جنگ در تاريخ 11 آبان 1357 كه 3 ماه بعد هم مراسم عروسى ما در 24 بهمن صورت گرفت.
ياس: اگر الان هم زمان به عقب برگردد و شما بخواهيد از اول شروع كنيد آيا ملاك و معيار شما همان ملاك و معيارهاى سال 1357 خواهد بود؟
O بله اگر آقا مهدى برگردد باز حاضرم با همان شرايط زندگى مان را شروع كنيم البته عمل دختران امروز به شرايط در دوران فعلى برمى گردد كه تا چه حد مى توانند با سننهاى غلط مبارزه كرده و زندگى ساده اى را شروع كنند. هر چند شرايط زمانى و مكانى هم داراى نقطه اثر به سزايى است.
الان هم مى شود زندگى ساده و به دور از تعلقات مادى داشت, ولى اران مى خواهد. مادر ايشان در اوايل به من گفتند ما مى خواهيم عروسمان يك زندگى ساده داشته باشد و ما هم به همين اميد و آرزو شروع كرديم. تمام زندگى و اثاثيه در پشت صندوق عقب يك پيكان جاى مى گرفت.
ياس: در دورانى كه در مناطق جنگى زندگى مى كرديد, چه تجاربى را كسب كرديد كه نقل آن به نسل جوان ما كمك مى نمايد؟
O در اوايلى كه ما در اهواز زندگى مى كرديم من دائما تنها بودم و در يك اضطراب عجيبى به سر مى بردم, ولى مى دانستم كه وظيفه من همين است.
مدام آينده براى من علامت سوال ايجاد مى كرد كه چه مى شود, مهدى چطور مى شود, وضعيت ما چگونه خواهد شد؟ آيا زندگى مشترك ما ادامه خواهد يافت يا نه؟
تمام خوشى زندگى ما منحصر در شروع و ختم عمليات ها بود كه هزار سوال برايمان ايجاد مى كرد و ما با هزار سوال و اضطراب عمرمان را سپرى مى كرديم.
گاهى مواقع بعد عمليات زنگ مى زدند كه كمر يا دست يا پايش تركش خورده و در بيمارستان است ولى من همه اين مسائل را تحمل مى كردم. هر چند شهيد مهدى سعى مى كرد من از اين گونه امور اطلاعى پيدا نكنم.
ياس: به نظر شما حفظ ارزش هاى دفاع مقدس در زمان حاضر به چه شكل مى شود صورت گيرد و در قالب يك كار فرهنگى صحيح تحقق يابد؟
O ارزش هاى دفاع مقدس همان ارزش ها و معيارهايى هستند كه در مكتب اسلام قرار دارد كه اينها غير قابل تغييرند و مى توان در هر شرايط و محيطى آن ها را پياده كرد ولى وفق دادن خود انسانها با آن ارزشها و شرايط فرق مى كند.
ياس: در كلام حضرت امام خمينى آمده است كه ((از دامن زن است كه مرد به معراج مى رود)), بر اين اساس نفش زن را در خانه و جامعه بيرونى چگونه ارزيابى مى كنيد؟
O من 80 درصد فعاليت هاى اقتصادى و اجتماعى را در خانه و اجتماع, متوجه زن ها مى بينم; زيرا اگر واقعا اين گروه بر اساس معيارهاى اسلامى رفتار كنند, هم به اقتصاد جامعه و هم خانواده كمك مى شود و از بسيارى از اسراف ها جلوگيرى مى شود.
از جهت فرهنگى نيز زنان نقش بسيار موثرى در تربيت فرزندان اين جامعه خواهند داشت و حتى اگر خانمى در بيرون از منزل نيز كار كند, لازم است با تدبير و تنظيم كارهايش, نسبت به تربيت فرزندان و دستگيرى معنوى و روحى اعضاى خانواده اهتمام ورزد.
در دفاع مقدس نقش آفرينى زنان كمتر از مردان نبود. همان طور كه مردها اسلحه به دست گرفته و در خط مقدم مى جنگيدند, اين زنها بودند كه در پشت جبهه براى آنها وسيله آماده مى كردند, بچه دارى مى كردند, مخارج منزل را تنظيم مى كردند و همه بار زندگى بر دوش زنان بود.
ياس: شيرين ترين خاطره هاى شما در دوران 4 سال زندگى با شهيد باكرى چه بوده است؟
O شهيد مهدى به بيت المال خيلى اهميت مى داد. اجازه بدهيد خاطره اى در اين مورد بگويم.
يادم هست از سبزى خيلى خوشش مىآمد. در آن موقع ستادشان در دزفول بود و خانه ما در اهواز. فصل زمستان بود و به جهت هواى خوب آنجا, سبزيجات خوبى داشت. يك بار آمد و گفت: نمى دانى چه سبزى و كاهوهاى خوبى كنار جاده بود. با بچه ها توقف كرديم و مقدارى كاهو خريديم و خورديم. گفتم خوب مقدارى سبزى هم براى خانه مى خريدى. گفت: نمى دانستم كه چه سبزىاى مى خواهى. بنويس دفعه بعد كه آمدم, بگيرم. لذا رفتم خودكارش را از داخل لباسش بردارم و بنويسم كه از پشت سر فرياد زد كه بگذارش زمين. گفتم: چى شده؟ گفت: آن خودكار مال بيت المال است و تو حق ندارى با آن كار شخصى انجام بدهى.
در تمام اين چهار سال زندگى يك دست لباس ندوخت, حتى آن پارچه كت و شلوارى كه مادرم برايش خريده بود را ندوخت. زانوى تمام شلوارهايش پاره شده بود و من چند بار وصله زده بودم. حتى در لشگر هم چند بار انتقاد كرده بودند كه اين شلوار را براى چى مى پوشى؟ گفته بود كه تا وقتى قابل پوشيدن باشد مى پوشم. پوتين هايش هم از مال همه كهنه تر بود.
او از خود من هم انتظار چنين رفتارى را داشت, گرچه من نيز روحيه ام همان گونه بود. لباسى كه مى خواستند مرا با آن به خانه شوهر ببرند لباس خيلى ساده اى بود كه مادر آقا مهدى برايم آورده بود. ما خريد عقد نداشتيم. لباس عقد و عروسى همين لباس بود. خيلى زندگى ساده ولى شيرينى داشتيم. يادم هست يك بار دو دست پارچه نخى خريده بودم كه وقتى بين دو عمليات به اروميه مى رويم, بپوشم. به آقا مهدى كه نشان دادم, گفت: دو تا لباس مى خواهى چكار؟ بده يكى اش را كادو بدهيم به يكى از بچه هاى لشگر كه تازه ازدواج كرده است.
واقعا بهترين دوران زندگى من همان چهار سالى بود كه در كنار آقا مهدى بودم. هميشه چشم انتظارش بودم اما هزاران درس و فرهنگ را در اين انتظار مىآموختم. اسلام آباد كه بوديم پنجره اتاقمام به پادگان باز مى شد. يك بار آنقدر به او التماس كردم و گفتم كه خدا شاهد است كه من نمى خواهم مزاحمت شوم و به خانه بيايى و وقتت را براى من بگذارى. فقط اينو بدون كه من خيلى دلم برات تنگ مى شه. حاضرم با ماشين كه رد مى شى, بيايى پشت پنجره بايستى و من از دور يك كمى نگاهت كنم بعد بروى.
اين زندگى براى من واقعا لذت بخش بود هر چند دورى و سختى زياد داشت ولى واقعا شيرين بود.
ياس: هر چند باعث متإثر شدن شما مى شود, اما خواهشمنديم اگر ممكن است درباره نحوه شهادت شهيد باكرى نيز صحبت كنيد.
آقا مهدى در عمليات بدر و شرق دجله (منطقه عراقى ها) شهيد مى شود. در مرحله اى از عمليات جنگ تن به تن آغاز مى شود و ظاهرا آقاى مهدى شهيد يا زخمى مى شود (نمى دانم) و به خاطر اين كه نزد بچه ها خيلى عزيز بود, بلافاصله مى خواهند او را از معركه بيرون بياورند كه بيايد به سمت نيروهاى خودى. لذا او را داخل قايق مى گذارند, اما شخصى كه قايق را مى راند هول شده و اشتباهى به جاى اين كه برود به سمت ايرانى ها به طرف پلى مى رود كه عراقى ها روى آن سنگر گرفته بودند, بعد آنها متوجه مى شوند و خمپاره اى وسط قايق مى زنند. قايقران خودش را داخل آب مى اندازد و نجات پيدا مى كند و آقا مهدى به شهادت مى رسد و روانه دجله مى شود.
(ناگفته نماند همان قايقران هم يكى دو سال بعد شهيد مى شود.)
برچسبها:
شهید مهدی باکری,
مصاحبه با همسر شهید